عبیر قاسم الجنابی، یک ماجرای تراژدیک و هولناک از آزادسازی عراق

در یک روز تقریباً سرد از مارس 2006 در شهر کوچک «المحمودیه» در جنوب بغداد، یکی از سیاهترین فصول اشغال عراق رقم خورد. عبیر قاسم حمزه، دختر ۱۴ ساله عراقی، به همراه پدر، مادر و خواهر ۵ سالهاش در خانه خود مورد هجوم پنج سرباز آمریکایی از «لشکر ۱۰۱ هوابرد» قرار گرفت. این سربازان که بعداً در دادگاه اعتراف کردند، ابتدا خانواده آن دخترک را با شلیک از پا درآوردند، سپس عَبیَر که تنها مانده بود را مورد تعرض گروهی قرار دادند و در نهایت با شلیک به سرش، او را به قتل رساندند و درنهایت بهمنظور امحای آثار جرم، پیکر آن دختر و پدر و مادر و برادر خردسالش را یکجا به آتش کشیدند. داستانی که در ابتدا از سوی نیروهای آمریکایی به گردن «شبهنظامیان عراقی» انداخته شد، اما حقیقت آن بهگونهای تراژیک و انتقامجویانه آشکار گردید.
پروژه آزادسازی
این جنایت، تنها یک قتلعام غیرنظامیان نبود؛ بلکه نماد شکست کامل پروژه «آزادسازی» بود. سربازانی که میبایست نماد دموکراسی و نظم باشند، در اقدامی برنامهریزیشده (طبق اعترافات، ایدهی این جنایت حین بازی ورق به ذهنشان خطور کرد و برای انجام آن چند روزی برنامهریزی شد) به بدترین شکل ممکن ظاهر شدند. آنها نه با چریکها، که با یک خانواده بیدفاع، آن هم در خانهی محقّر و حاشیهنشین، تسویه حساب کردند. این رویداد، پوچی ادعاهای حقوق بشری اشغالگران را عریان کرد و به هر عراقی ثابت نمود که اشغال، فارغ از هر شعار زیبایی، ذاتاً خشونتزاست و «دیگری» را به «غیرانسان» تبدیل میکند.
عدالتی ناقص و انتقامی خونین
فرآیند قضایی پس از فاش شدن ماجرا، خود صحنهای دیگر از این تراژدی بود. یکی از متهمان اصلی، «استیون گرین»، پس از اخراج از ارتش، در دادگاه مدنی با حکم اعدام روبرو شد (که نهایتاً در زندان خودکشی کرد). سایر همدستانش با توافق بر روی کاهش مجازات، به حبسهای طولانی مدت (۹۰ تا ۱۱۰ سال) محکوم شدند. اگرچه این مجازاتها در چارچوب قضایی آمریکا سنگین بود، اما برای وجدان جمعی عراق—که بر اساس «اعراف عشیرهای» خون میطلبد—ناعادلانه و تحقیرآمیز به نظر میرسید. باور عمومی این بود که دستگاه قضایی اشغالگر هرگز نمیتواند بر هممیهنانش واقعاً داوری کند. این حس، زمینه را برای انتقامی هولناک فراهم کرد: شبهنظامیان شیعه، چندین سرباز از همان یگان را ربوده و سر بریدند. چرخه خشونت، کامل شده بود: خشونت سیستماتیک اشغال، به خشونت فردی سربازان، به خشونت انتقامجویانه مقاومت انجامید و خون، تنها پاسخی بود که هر طرف برای دیگری متصور میشد.
تسلیم در برابر اشغالگر
نقطهی تلخ ماجرا اینجاست که عبیر، از چند روز پیش از حادثه، پدر و مادر خود را از اینکه توسط سربازان آمریکایی دستمالی میشود باخبر ساخته بود؛ پدر عبیر که کارگری فقیر بود و هرگونه نزدیک شدن به ایستبازرسی آمریکایی به بهای جانش تمام میشد، ناچار تصمیم گرفت دخترش را از منطقهی سکونت خود بیرون برده و نزد برادرش یعنی عموی عبیر نگاه دارد. اما پس از چند روزی بازگشت عبیر به خانه، سربازان آمریکایی به خانهی آنان حمله کرده و ابتدا پدر و مادر را کُشته و سپس برادر خردسال عبیر را به ضرب گلوله از پای درآورده و در نهایت آن دخترک ستمدیده را مورد تعرض قرار دادند.
آیا در آن لحظاتی که عبیر بین سربازان سفّاک اشغالگر دست به دست میشد و در برابر دیدگان خونگرفته و بیجان پدرش، مورد تعرض قرار میگرفت، به فساد اداری در عراق یا تحریم کشورش یا نالایقی و ظُلم حاکم فراریاش صدام فکر میکرد؟! احتمالش کم است؛ او تنها در برابر دیدگان خود، غریبههایی وحشی و بسیار مُدرن را میدید که رفتارشان با او و خانواده و همسایه و هممحلیهایش، چونان رفتار با حیوان مریض بوده است!
زخمی که التیام نمییابد
فاجعه عَبیَر تنها یک «جنایت جنگی» در پرونده ایالات متحده نیست. این واقعه، درس مطلق شکست پروژههای تغییر رژیم با قوه قهریه است. اشغال، حتی با نیت اولیهای قابل دفاع و آزادسازی، ذاتاً فسادآور است. قدرت مطلق، فساد مطلق میآورد و سربازان را از «آزادیبخش» به «اربابان خونسرد» تبدیل میکند. عَبیَر امروز دیگر یک دختر ۱۴ ساله نیست؛ او سوگندنامهای زنده بر سنگ قبر آرزوهای بربادرفته یک ملت است. قصه او به ما میگوید که تا زمانی که بشر نتواند پاسخی اخلاقیتر از خشونت برای حل منازعات بیابد، و تا زمانی که اشغال و تحقیر ملتها ادامه دارد، چرخهای باطل از خشونت و انتقام تکرار خواهد شد و قربانیان بیگناهی چون عَبیَر، تنها نوحهسرایان خاموش این تراژدی بیپایان خواهند بود. التیام این زخم، نه با احکام قضایی که با اعتراف به شکست اخلاقی اشغال و بازخوانی تاریخ از نگاه قربانیان ممکن است.



