بازگشت حزب بعث از درهای پشتی
ضیاء الدراجی

فاجعه در سقوط یک نظام استبدادی نیست، فاجعه واقعی این است که ذهنهای آن نظام هنوز زنده و در میان مردم نفس میکشند. آنها هر بار پوست خود را عوض میکنند و با نامهای جدید، چهرههایی مکارتر و لحنهایی نرمتر بازمیگردند، در حالی که قلبشان همچنان با کینه دیروز و روح گورهای دستهجمعی میتپد.
پس از سال ۲۰۰۳، عراقیها گمان کردند صفحه حزب بعث برای همیشه بسته شده است، اما آنچه بسیاری متوجه نشدند این بود که بعث نه تنها یک حزب سیاسی، بلکه فرهنگی از فرصتطلبی، عقیدهای برای بالا رفتن و مکتبی از نفاق بود که قادر است خود را در هر شرایطی بازتولید کند.
و هنگامی که درهای قدرت به روی آنها بسته شد، از درهای قبیله وارد شدند.
بعثیای که زمانی گزارشهای امنیتی علیه مردم منطقه خود مینوشت، ناگهان به «شیخ قبیله» و خط قرمزی تبدیل شد که از عرف و اصالت سخن میگوید، در حالی که تاریخ واقعی او با پروندههای سعایت و اشکهای بازداشتشدگان پوشیده شده است. برخی از آنها به جای لباسهای نظامی بعثی، عقال بر سر میگذارند و به زبان عرف سخن میگویند. ناگفته نماند که بسیاری از مردم عادی فراموش کردهاند، یا مجبور به فراموشی شدهاند، تا جایی که جلاد بر فرزندان همان قبیله و بر افسران و کارمندانی که دیروز قربانی او بودند، حَکم شده است.
سپس خطرناکترین مرحله فرا رسید.
کسانی که به دلیل وفاداری ایدئولوژیک به نظام پیشین یا به دلیل دست داشتن در سرکوب مردم از دستگاههای امنیتی اخراج شده بودند، از صحنه ناپدید نشدند، بلکه بیسروصدا برگهای خود را مرتب کردند. برخی از آنها به عنوان «استاد دانشگاه» وارد دانشگاههای دولتی و خصوصی شدند؛ روزها سخنرانی میدهند و شبها زهر افکار خود را میپراکنند. آنها از آزادیای استفاده میکنند که هرگز به دیگران اجازه نمیدادند و از دموکراسیای که به آن کفر میورزیدند، برای انتقام از زمان شکست خود بهره میبرند.
و هنگامی که برخی از بازگشت مستقیم ناامید شدند، شروع به صادر کردن فرزندان کردند.
پسر یکی افسر، دیگری کارمند حساس، سومی استاد دانشگاه و چهارمی فعال رسانهای میشود. آنها میراث یکسان را با چهرههایی جدید و کراواتهایی شیک حمل میکنند. دیگر شعار «زنده باد قائد ضرورت» سر نمیدهند، بلکه از دولت و میهنپرستی و رد طایفهگرایی سخن میگویند، در حالی که کینه دیروز همچنان در اعماق وجودشان تخمیر میشود.
و فاجعه بزرگتر، نسلی است که از خانههای «رفیقات» (زنان حزب بعث) بیرون آمده است. کسانی که نام مادران حزبی خود را به دلیل حساسیتهای اجتماعی و سیاسی پنهان میکردند، اما همان عقیده را در درون نهادهای دولت حمل کردند. آنها سقوط بغداد را نه به عنوان یک شوک، بلکه به عنوان ارثیهای از کینه زندگی کردند. بنابراین برخی از آنها بیسر و صدا به سمت نهادهای امنیتی، آموزشی، اداری و رسانهای حرکت کردند، نه از روی عشق به دولت، بلکه به خاطر میل به بازپسگیری آن از درون.
بدین ترتیب، بیست و سه سال پس از سقوط بت، بعث شروع به نفوذ به مفاصل دولت کرد، این بار نه با تانک، بلکه با شغل، قبیله، مدرک تحصیلی، روابط و تسویههای سیاسی سست.
و هنگامی که عمر سیاسی کسانی که پس از ۲۰۰۳ از نفوذ آنها جلوگیری میکردند به پایان رسید، ایمنی ضعیف شد و مرحله «همزیستی» آغاز گردید. این همزیستی نزد برخی به پوششی برای کمرنگ کردن جنایتها تبدیل شد. کسانی که با بعثیها و جنایتکاران دستگاههای سرکوبگر میجنگیدند، به حاشیه رانده شده و کنار گذاشته میشوند، در حالی که بعثی سابق به عنوان کارشناس دولت، مرد مرحله و شخصیتی ملی معرفی میگردد.
چه تناقض بزرگی!
قربانی به خاطر به یاد آوردن متهم به تندروی میشود، و جلاد به خاطر از دست دادن قدرت خود قربانی خوانده میشود.
امروز از کسی که فرزندانش را در گورهای دستهجمعی دفن کرده است خواسته میشود به نام آشتی به قاتل خود لبخند بزند، و از کسی که پس از ۲۰۰۳ با تروریسم و بعث جنگیده خواسته میشود سکوت کند تا به تحریک گذشته متهم نشود. گویی حافظه عراق باید از نظر سیاسی اخته شود تا بازرگانان آشتی دروغین خشنود شوند.
اما ملتهایی که حافظه خود را از دست میدهند، کابوسهای یکسان را با لباسهای نو بازمیگردند.
بعث، اگرچه رنگ، لحن و عبای خود را تغییر میدهد، اما پروژهای مبتنی بر پرستش قدرت باقی میماند، نه بر ایمان به میهن. بنابراین خطرناکترین چیزی که امروز عراق با آن روبروست، بعثی اعلام شده نیست، بلکه آن بعثیای است که خود را پشت قبیله، مدرک دانشگاهی، کراوات و حتی پشت شعارهای مدرنیته و مدارا پنهان میکند.
زیرا تاریخ خود را به صورت تحتاللفظی تکرار نمیکند، بلکه ابزارهای خود را تکرار میکند… هنگامی که گارد قدیم به خواب رود یا خریداری شود یا کنار گذاشته گردد.



